سلام دوستان
امروز تولد عزیزترین عزیز منه
میخوام از اینجا به عزیزم تبریک بگم

من به یمن تولدت بارها بر درگاه خدا سجده شکر خواهم کرد
و بارها شمع بی فروغ را نور امید خواهم بخشید
و بارها سبد گل یاسمین را به مهمانی دیدگانت خواهم آورد ...
و هزاران بار ثانیه ها را به جشن تولدت دعوت خواهم کرد
و از صمیم قلب تولد آسمانی ات را به رسم عاشقانه ها
تبریک خواهم گفت
ای عشق من ......!


این همه از بهار میگن اما تویی بهار من امروز تولد توئه نیستی ولی کنار من
روز تولد تو رو با خاطراتت می گیرم
تو بزم این تنهاییها از غم دوریت می میرم
شمعو خودم فوت میکنم ٬ خودم برات دست میزنم
امروز یه آرزو دارم فقط صداتو بشنوم
سلام خورشید خانومو به روی ماهت بپذیر
هنوز نرفته پشت ابر هدیتو زود ازش بگیر
قابل نداره خوب من عمریه دل مال توئه این دل و این ترانه ها هدیه هر سال توئه.




ای کاش بودی و میدی که چقدر عزیزی

+ نوشته شده در ساعت   توسط محمد رضا
|
ملاقات
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مـرد فقیـری را دیـد که از سـرمـا مـی لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»
مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظـه ناراحت شـد چون خـدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همـان طور که در را بـاز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
« امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا»
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
خدا رو دوست دارم چون
*I Dish* هميشه روشنه;
خدا رو دوست دارم چون
به همه * PM ha* جواب ميده ;
خدا رو دوست دارم چون
حرفاي آدم رو *Send 2 All* نمي كنه;
خدا رو دوست دارم چون
هيچ كسي رو *Ignor* نمي كنه ;
خدا رو دوست دارم چون ،
خداست.
+ نوشته شده در ساعت   توسط محمد رضا
|
عشق عمیق یک حیوان . . .
بله،
حيوانات بيشتر فريب مي خورند، بخاطر توانايي فيزيكي بدنشان. اما گاه و بي گاه بعضي از آنها مي توانند عشقي را كه ما در خيابانهاي شلوغمان فراموش كرده ايم به ما نشان دهند. مانند اين داستان.
اين واقعاً تأثيرگزاره

يك سگ با يك ماشين تصادف مي كنه و وسط خيابون مي ميره. بعد از مدتي يك سگ ديگه كنار جسدش ديده ميشه، اون سعي مي كنه با پاش دوستش رو بيدار كنه.

وقتي تلاشش براي بيدار كردن دوستش به نتيجه نميرسه، سعي مي كنه اون رو به كنار جاده هل بده. اما وزن دوستش براي اون زياده.

با اينكه ترافيك سنگين و خطرناكه، اون از پيش دوستش نميره. فقط همونجا كنارش واميسته و زوزه مي كشه و گريه مي كنه.

|
افراد زيادي اين رويداد رو ديدن و تحت تأثير قرار گرفتن. چطور حتي يك سگ مي تونه وفاداري و عشقش رو به دنیا نشون بده.
--------------------------------------------
یا حسین(ع)

این هم یه عشقه . . .

درسته ؟؟؟
|
| |
+ نوشته شده در ساعت   توسط محمد رضا
|